جوان ایرونی
خداوندا : تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری شکسته قلب من جانا کجایی
صفحات وبلاگ
 
نویسنده: ترانه ساز - ۱۳٩٠/۸/۱٧

دل تو دریایی ست
آنقدر عظیم
که تمام مهرم را هم که حل کنم در وجودت
باز رقیق رقیق حساب می شود

                   

 
نویسنده: ترانه ساز - ۱۳٩٠/۸/٩

حالا که آمده‌ای
هی دست و دلم را نلرزان و
هی دلواپسم نکن اگر نمی‌مانی بیابان‌های بی‌باران
منتظرم هستند

 
نویسنده: ترانه ساز - ۱۳٩٠/۸/٩

به حباب نگران لب یک رود قسم

 

و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت

 غصه هم خواهد رفت

 

 

انچنانکه فقط خاطره ای خواهد ماند

 

 لحظه ها عریانند

 

 به تن لحظه خود

 

 جامه ی اندوه نپوشان هرگز

 

 

 

 

 

نویسنده: ترانه ساز - ۱۳٩٠/٧/٢٦

                                  

اگر واقعا عاشقش باشی ، حتی فکر کردن به او باعث شادی و آرامشتان می شود .

اگر واقعا عاشقش باشی ، در کنار او که هستید ، احساس امنیت می کنید .

اگر واقعا عاشقش باشی ، حتی با شنیدن صدایش ، ضربان قلب خود را در سینه حس می کنید .

اگر واقعا عاشقش باشی ، زمانی که در کنارش راه می روید احساس غرور می کنید .

اگر واقعا عاشقش باشی ، تحمل دوری اش برایتان سخت و دشوار است .

اگر واقعا عاشقش باشی ، حتی تصور بدون او زیستن برایتان دشوا ر است .

 


ادامه مطلب ...
 
نویسنده: ترانه ساز - ۱۳٩٠/٧/٢٥

کاش می شد خاطرات را از زمان پس بگیرم وستاره ای بسازم در این تاریکی دلتنگ که

   لحظه لحظه روحم را تا اوج ویرانی می کشاند

شاید ستاره ام به سان ماه پر نور نباشد لیکن می تواند دلی را شاد و

  یادی را زنده کند

ستاره ای که پشت دلواپسی دو نگاه مدفون است

 
نویسنده: ترانه ساز - ۱۳٩٠/٧/٢٥

 

اهل تبریزم          روزگارم خوش نیست 

 

         دفتری دارم از جنس زمان   و لغاتی مرده

 

                                          در دل خاک نهان  ......

 

  و خدایی دارم     بالاتر از این سرو بلند

 

    من مسلمانم          قبله ام ازادی یک شاپرک است

 

   جانمازم خورشید   مهرم ماه 

 

       من وضو با عطش صبحدمان می گیرم

 

                   در نمازم عشق جریان دارد     من نمازم را وقتی می خوانم

 

که اذانش را باد گفته باشد  سر گلدسته احساس و امید      

 

   اهل تبریزم  

 

                  پیشه ام بیداریست 

 

     گاه گاهی لغتی چند می نشانم بر ذهن 

 

    تابدین سان

 

       طرح دلواپسی کنج قفس کسر شود....

 

نویسنده: ترانه ساز - ۱۳٩٠/٧/٢٤

در حصار قطره های بی کسی     بارها روح بر آشفته من

    با خود غزلی زمزمه کرد   دور از تو نگاهش می خفت  

            گاه دنیای تب آلود مرا                بی غصه پر از دغدغه کرد

    آن شب نفسی ویران شد     پی ره گم کنی پوچ زمان

  و دلی پایان یافت    پشت بی طاقتی ابر سیاه

            و کنار غرور انسان بودن

نویسنده: ترانه ساز - ۱۳٩٠/٧/٢٢

  چقدر واژه ها با احساسم غریبی می کنند

 

  و یا به گفته نویسنده ای واژه ها هم بی معرفت شده اند

   و یاری ام نمی کنند تا حسی که درون قلبم شروع به تپیدن گفته است را به قلب سفید کاغذها روانه کنم

پلکهای خسته ام را روی هم می نهم تا رویای با تو بودن برایم زنده شود

  شبهای دیرپا که خواب  با چشمانم ترانه قهر الود می سراید

فقط به ارزوی رویای شیرین چشمانم را برهم می فشارم

و افسوس که باز دست سرد کابوس وحشتناک

نویسنده: علی - ۱۳٩٠/٧/۸

در وجودم تنهایی طوفان غم به پا کرد

ولی خنده بر لب خواهم کرد

تا کس نداند عشق من را نیز تنها کرد

نویسنده: علی - ۱۳٩٠/٤/۱۳

میخواهم ازتوبگویم....

و بی آن که حتی در جستجوی واژه ها باشم

در این شب ها که گویند عزیزترین شب های خداست

می خواهم از تو بگویم

از تو که عاشقانه دوستت دارم و میدانم که دوستم داری

با ساده ترین کلمات

همراه با همین اشکی که دارد می غلتد و فرو می افتد

می خواهم بگویم دوستت دارم

اینبار نه می خواهم برایت از آسمان خورشید بیاورم نه می خواهم ستاره ها را برایت بچینم

و نه می خواهم به شهر آرزوها و رؤیاها بروم

فقط ساده و با صداقت

همراه با شاهدی صادق

از اعماق جانی سوخته

با چشمانی بارانی

می خواهم بگویم دوستت دارم و می خواهم بگویم این نه سخنی است که تنها بر زبان آید

من تقدس عشقت را

بر کرامت وجودم نشانده ام

و اگر سراسر وجودم زبان باشد

یکسره خواهد گفت

دوستت دارم

 

نویسنده: علی - ۱۳٩٠/۳/۱٧

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 
: ماه من غصه چرا؟

آسمان را بنگر که هنوز بعد صدها شب و روز مثل آن روز نخست گرم و آبی و پر از مهر به ما میخندد
: یازمینی راکه دلش از سردی شب های خزان نه شکست و نگرفت
: بلکه از عاطفه لبریز شدو نفسی از سر امید کشید
و در آغاز بهار دشتی از یاس سپید زی پاهامان ریخت

تا بگوید پر امنیت احساس خداست
: ماه من غصه چرا؟
تو مرا داری و من هر شب وروز
: آرزویم همه خوشبختی توست
ماه من دل به غم دادن و از یاس سخنها گفتن کار آنهایی نیست که خدا را دارند
: ماه من غم واندوه اگر هم روزی مثل با ران بارید
: یا دل شیشه ای ات از لب پنجره عشق زمین خورد و شکست
با نگاهت به خدا چتر شادی وا کن
: و بگو با دل خود که خدا هست خداهست
: او همانی است که در تار ترین لحظه شب راه نورانی امید نشانم می داد
: او همانی است که هر لحظه دلش میخواهد همه زندگی ام غرق شادی باشد
: ماه من
: غصه اگر هست بگو تا باشد
: معنی خوشبختی بودن اندوه است
این همه غصه و غم این همه شادی و شور چه بخواهی و چه نه میوه یک باغند
همه را با هم و با عشق بچین
: ولی از یاد مبر پشت هر کوه بلند سبزاری ای پر از یاد خدا
: و در آن باز کسی میخواند که خدا هست خدا هست و چرا غصه چرا

از بهترین دوستم 

نویسنده: علی - ۱۳۸٩/۱۱/٥

 

    هرچی میخوای بگی بگو


اما نگو دوستت ندارم


هرکار میخوای بکن ولی


بگو نمیری از کنارم

 

تو رو خدا مثل غریبه ها دلم رو هی نرنجون


تو رو خدا دشمنامو به روی من اینقدر نخندون

 

بخدا من می میرم از این جدای


بخدا من می میرم اگه نیایی


بخدا من می میرم از این جدایی


بخدا من می میرم اگه نیایی


اگه فردا بیاد و باز تو نیایی


اگه فردا بیاد و باز تو نیایی

نویسنده: علی - ۱۳۸٩/۱٢/٥

 

نمیدونم از کجا شروع کنم قصه ی تلخ سادگیمو

نمیدونم چرا قسمت می کنم روز های خوب زندگیمو

چرا اول قصه همه دوستم می دارن

وسط قصه می شه سر به سر من میذارن

تا می خواد قصه تموم شه ......... همه تنهام می ذارن

میتونم مثل همه دورنگ باشم ..........دل نبازم

میتونم مثل همه یه عشق بادی بسازم

تا با یک نیش زبون .......بترکه و خراب بشه

تا بیان جمش کنن

حباب دل سراب بشه .....

می تونم بازی کنم با عشق و احساس کسی

می تونم درست کنم ترس دل و دلواپسی

می تونم دروغ بگم تا خودمو شیرین کنم

می تونم پشت دلها قایم بشم .....کمین کنم

ولی با این همه حرفها باز منم مثل اونام

یه دروغ گو می شم ......همیشه ورد زبونام

یه نفر پیدا بشه به من بگه چکار کنم

با چه تیری اونی که دوستش دارم شکار کنم

من باید از چی بفهمم چه کسی دوستم داره

توی دنیا .اصلا عشق واقعی وجود داره .......؟؟؟؟؟؟

نویسنده: علی - ۱۳۸۸/۱۱/۱٤

 

سلام !

سلام بر تو که تنها مونس دلتنگیهای من هستی!

نمیدانم چرا اینقدر دلتنگ و  بی قرار شدم...!!

اما یک چیز رو خوب درک می کنم و اون اینکه بیشتر از همیشه بی قرار ت شدم...

دلم می خواست سر را بر شانه هایت می گذاشتم و آرام آرام گریه می کردم ، دردل میکردم از تنهاییم از دلواپسی هایم و از .....

و تشکر می کردم از این همه لطفی که در حق من روا داشتی بی هیچ چشم داشتی از من...

می دانم که آنقدر گنه کارم که در مقایسه با بنده های مخلصت هیچ ارزشی ندارم اما تو مهربان تر از آنی که به خاطر گن

می دانم که آنقدر گنه کارم که در مقایسه با بنده های مخلصت هیچ ارزشی ندارم اما تو مهربان تر از آنی که به خاطر گناهانم مرا به حال خود واگذاری تو آنقدر بخشنده ای که مرا به حضور دعوت کردی حضوری خالصانه برای نزدیک تر شدن به تو برای راز و نیاز با تو بدون اینکه هیچ غم دیگری داشته باشم...

وآن هنگام که لطف تو را دیدم هر چه بیشتر فکر میکنم بیشتر نعمات و الطاف تو را در اطراف خود می بینم و بیشتر و بیشتر شرمنده ات می شوم اما .... اما ....اما چه کنم با این دل که بیشتر از همیشه تو را می خواند بیشتر از همیشه حضورت را در زندگی احساس می کند... دیگر دوست ندارم لحظه ای را بی آنکه نام و یاد تو در آن نباشد بگذرانم مرگ برایم زیبا و دوست داشتی شده چرا که مرا به تو نزدیک می کند و رها می شوم از تشویش هیاهوی زندگی...

یک بار تو را خالصانه صدا زدم و تو بی درنگ پاسخم دادی!!

پس این بار هم تو را می خوانم و از تو یاری میخواهم چرا که هیچ کسی را جز تو برای پناه ندارم...

دستم را بگیر که به دستگیری محتاجم....

 

نویسنده دوست عزیزم  soleimanifar

نویسنده: علی - ۱۳۸۸/۱۱/۱٤

 

خداحافظ سکوت خسته ی باران خداحافظ.....خداحافظ به رسم خوب دلداران خداحافظ


   خداحافظ زمانی که برایم آرزو بودی......خداحافظ زمانی که فقط در یاد او بودی

  خداحافظ همین کافی و یک لبخند......هزاران قطره بر گونه و چشم و جاده و پیوند

  خداحافظ فقط یک بار برای رفتن جانم......برای مرگ چشمانم برای عشق و ایمانم

  خداحافظ و یک واژه و یک رفتن.....و یک خنده و یک آرامش و مردن

   خداحافظ تمام قصه ها آرام میمیرد.....و باران تا ابد چشمان من را سلطه میگیرد

   خداحافظ که انگار آخر قصه است.....و پایان پر از رازش غم و غصه است

   خداحافظ کلاغ قصه ی ما هم نرفت خونه.....کلاغ عاشق تنها غم دنیا رو میدونه

   خدا حافظ کمی غمگین تر از رگبار.....خداحافظ به امید دوباره خنده و دیدار

   خداحافظ کمی زوده.........نرو حالا.....خداحافظ از این لحظه منم اینجا تک و تنها

    خداحافظ ولی یادت نره نامرد .....برای دوری ما آسمون با خود دعا می کرد

     خداحافظ جدا از هم خداحافظ.....خداحافظ فقط یک کم خداحافظ

توسط مسعود

نویسنده: علی - ۱۳۸۸/۱۱/۱٤

دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ است…


دلم برای کسی تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هدیه می دهد …


دلم برای کسی تنگ است که با زیبایی کلا مش مرا در عشقش غرق می کند…


دلم برای کسی تنگ است که تنم آغوشش را می طلبد …


دلم برای کسی تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را می طلبد…


دلم برای کسی تنگ است که سرم شانه هایش را آرزو دارد…


دلم برای کسی تنگ است که گوشهایم شنیدن صدایش را حسرت می کشد …


دلم برای کسی تنگ است که چشمانم ، چشمانش را می طلبد …


دلم برای کسی تنگ است که مشامم به دنبال عطر تن اوست…


دلم برای کسی تنگ است که اشکهایم را دیده…


دلم برای کسی تنگ است که تنهاییم را چشیده…


دلم برای کسی تنگ است که سرنوشتش همانند من است…


دلم برای کسی تنگ است که دلش همانند دل من است…


دلم برای کسی تنگ است که تنهاییش تنهایی من است…


دلم برای کسی تنگ است که مرهم زخمهای کهنه است…


دلم برای کسی تنگ است که محرم اسرار است…


دلم برای کسی تنگ است که راهنمای زندگیست…


دلم برای کسی تنگ است که قلب من برای داشتنش عمرها صبر می کند…


دلم برای کسی تنگ است که دوست نام اوست…


دلم برای کسی تنگ است که دوستیش بدون (( تا )) است…


دلم برای کسی تنگ است  که دل تنگ دل تنگی هایم است…

 

نویسنده: علی - ۱۳۸۸/۱۱/۱٤

 

پسرکی دو خط سیاه موازی روی تخته کشید خط اولی به دومی گفت ما میتوانیم
زندگی خوبی داشته باشیم . دومی قلبش تپید و لرزان گفت بهترین زندگی !!! در
همان زمان معلم بلند فریاد زد دو خط موازی هیچگاه به هم نمی رسند. و بچه ها
همه با هم تکرار کردند دو خط موازی هیچگاه به هم نمیرسند مگر آنکه یکی از آنها
برای رسیدن به دیگری خود را بشکند.


ادامه مطلب ...
علی
تبریز زادگاهم و افتخارم هست
نویسندگان وبلاگ:
مطالب اخیر:
کدهای اضافی کاربر :